|
|
نترس دوست من ... |
 |
|
می گویند روزی یک پسر
کوچک که تازه به کلاس پیانو می رفت و یاد گرفته بود چند قطعه را بنوازد ،
برای اولین بار همراه مادرش به یک کنسرت پیانو رفت . آن ها در ردیف جلو
نشستند و وقتی مادر سرش گرم صحبت با یکی از دوستانش شد پسر بچه از روی
کنجکاوی به پشت صحنه رفت و آن جا پیانو بزرگی دید که هیچ کس روی صندلی آن
ننشسته بود . پسرک بی خبر از همه جا پشت پیانو نشست و شروع به نواختن قطعه
ساده ای نمود که تازه یاد گرفته بود . صدای پیانو همه ی حاضران در سالن را
به خود آورد و وقتی پرده کنار رفت همه با تعجب پسر کوچکی را دیدند که پشت
پیانو نشسته و قطعه ی کوچکی را می نوازد .
در این زمان استاد پیانو روی صحنه و به کنار
پیانو آمد و به پسرک که از دیدن جمعیت و حضور مردم ترسیده بود به آرامی
گفت نترس دوست من ، ادامه بده من این جا هستم . استاد خودش نیز در کنار
پسرک نشست و در نواختن گوشه هایی از قطعه که ضعف داشت کمکش کرد . پسرک با
دلگرمی از حضور استاد بزرگ بدون هیچ ترسی به نواختن قطعه ادامه داد و آن
را به خوبی به پایان رساند و تشویق شدید حاضران را نصیب خود ساخت .
این صحنه را مقابل چشمان خود تجسم کنید و
خود را در قالب آن پسر کوچک بگذارید . خود را ببینید که از روی شوق و کششی
وصف ناپذیر در درون دلتان دست به کاری بزرگ می زنید . بی اختیار گام های
لرزان خود را به سوی کار جدید برمی دارید . ابتدا هیچ کس متوجه شما نیست .
اما وقتی کار را شروع می کنید ناگهان پرده ها کنار می رود و همه چشم ها به
سمت شما برمی گردد .
تازه آن موقع است که متوجه می شوید خود را
در داخل چه چالش و مبارزه ای انداخته اید . همه آن ها که به شما نگاه می
کنند چون خودشان نتوانسته اند بر ترس خود غلبه کنند و مانند شما دست به
کار شوند با نگاه هایی کنجکاو و غالبا هراس زده به شما نگاه می کنند تا
ببینند کی دست از کار می کشید و تسلیم می شوید . در این لحظات که همه ی
روزگار بر شما سخت می گیرد . آن گاه دستان گرم حامی بزرگ را در روی شانه
های خود حس می کنید که می گوید :
نترس دوست من ! ادامه بده ! من این جا هستم !
|
|
|
|
|
|
| |