تبليغاتX
دختر های خوب
   
دختر های خوب
 
 
آرشيو مطالب

آبان 1388

مهر 1388

شهریور 1388

مرداد 1388

تیر 1388

خرداد 1388

فروردین 1388

اسفند 1387

بهمن 1387

دی 1387

آذر 1387

آبان 1387

مهر 1387

شهریور 1387

مرداد 1387

تیر 1387

خرداد 1387

اردیبهشت 1387

فروردین 1387

اسفند 1386

بهمن 1386

دی 1386

آذر 1386

آبان 1386

مهر 1386

شهریور 1386

مرداد 1386

تیر 1386

خرداد 1386

اردیبهشت 1386

فروردین 1386

اسفند 1385

بهمن 1385

دی 1385

آذر 1385

آبان 1385

مهر 1385

شهریور 1385

مرداد 1385

تیر 1385

خرداد 1385

فروردین 1385

اسفند 1384

بهمن 1384

____________________
مطالب اخير

راز

ممنون

سرانجام

معصومه

پروانه بی پروا

بیداری

1

؟

پرنده

پیرمردی جوان

____________________
پیوند ها

فرهنگ

روزی روزگاری.....

جاده های روشن

آرالیکا دوست گلمممممممممممممم

دکتر پویاپولادتن

~ღ~دير آي و باز آي~ღ~

روز نوشته های من(mAhyAR)

زمزمه های گاه و بیگاه من

نخ و سوزن

افرند وب نوشت مهدی موسوی

مشکی پوش کنگان

بچه بوشهر

پسری از دیار گرم خیز جنوب

مثل یک مرد

آفتاب ایرانی

عکس

چهل خونه

فتو مهدی

copy-book

فانوس عشق

شاسومه

سرزمین لاجوردی

خوشبخت ترین دیوانه

ado boy

نیکول کیدمن

::..پسر مامان و بابا..::

... 40 Barg ...

میکرورایکا

پدر خوانده

رویای بی پایان

سکوت شب

تنها و مرداب

خفن ترین وبلاگ ایران

تنهای بی سنگ صبور

همه چیز در یک وبلاگ

محمد و اسما,

غريبه كوچه هاي بي كس

دوستت دارم

بهار

اخبار و بیوگرافی هالیوودی

کاغذ مچاله

شب سیاه

imikerm-virossia

اشک لبخند

معطلش نکن

ساده مث صبح

نابخشوده

ارسبارانیان

وبلاگ جوانان ایران

یه روز قشنگ آفتابی

غم تنهایی یک نوجوان

یادداشتهای پشت وانتی

همه چیزو هک کنید

یا راهی خواهم یافت یا راهی خواهم ساخت

بید مجنون

حقیقت

هرچیز که خدا بخواهد

best pictures

سایه

کتابخانه الکتریکی

بیشهر

ع+ش+ق:؟؟؟

قاطی پاتی

زندگی دوست داشتنی من

اموزش نی انبان

سفر به ماورا

بهاری جوان

دوست یابی

اشک مهتاب

به ترشیه لیمو

خورموج موزیک

من دانشگاه قبول میشم

choogh

الف-ب

تجربه

عاشق همیشگی

مردی که مرد

دختری تنها از جنس شیشه

دانلود بهترین موزیک ها و فیلم ها

سر و ته

ایمنی و بهداشت ماهشهر

من و سازم

مرکز هواداران جف هاردی

عاشقان دیوانه نیستند

gold

بحث آزاد

نیلو و دوستان

cutepink

برترین وبلاگ بابلسر

هیاهوی بی صدا

رضا آمپر

مرغ عشق

عکسیجات

حرف دل

خواب های آشفته من

نامه ای به امام رضا

____________________
امكانات جانبي

RSS 2.0

 

 
 
 

یکشنبه هفدهم آبان 1388

راز

چه رازیست در پس رگبرگ های پرشمار یک درخت؟؟!

 
 

چهارشنبه سیزدهم آبان 1388

ممنون

خدایا از این همه رحمت الهی ممنونیم

بعد 3 سال بارون دیدیم .

ولی خدا ، قبل از اینکه بارون بیاد یه مقدمه چینی کوچیکی بکن ، نه مثل امروز صبح ساعت 1:30 که یه رعد و برقی زد که فکر کنم صدا و لرزشش تا آمریکا رفت.

بازم ممنونیم از این همه لطف و رحمتت.

روز دانش آموز هم مبارک

 
 

سه شنبه پنجم آبان 1388

سرانجام

خدایا چنان کن سرانجام کار                                                   که تو خشنود باشی و ما رستگار

 
 

سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388

معصومه

روز دختر مبارک

چرا اسم من معصومه نیست ؟ ( امروز توی مدرسه به معصومه ها کادو دادن )



 
 

جمعه هفدهم مهر 1388

پروانه بی پروا

یک شبی پروانگان جمع امدند ...... در مضیفی طالب شمع امدند

جمله می گفتند: ( می باید یکی ...... کاو خبر ارد ز مطلوب اندکی )

شد یکی پروانه تا قصری ز دور ...... در فضای قصر جست از شمع نور

بازگشت و دفتر خود باز کرد .... وصف او بر قدر فهم خود اغاز کرد

ناقدی کاو داشت در مجمع مهی ..... گفت: ( او را نیست از شمع اگهی )

شد یکی دیگر گذشت از نور در ..... خویش را بر شمع زد از دور در

پر زنان در پرتو مطلوب شد ...... شمع غالب گشت او مغلوب شد

باز گشت او نیز و مشتی راز گفت ...... از وصال شمع شرحی باز گفت

ناقدش گفت: ( این نشان نیست ای عزیز ...... همچو ان یک کی نشان داری تو نیز؟ )

دیگری برخاست می شد مست مست ..... پای کوبان بر سر اتش نشست

دست در کش کرد با اتش به هم ..... خویشتن گم کرد با او خوش به هم

چون گرفت اتش ز سر تا پای او ...... سرخ شد چون اتشی اعضای او

ناقد ایشان چو دید او را ز دور شمع ..... با خود کرده هم رنگش ز نور،

گفت: ( این پروانه در کار است و بس ..... کس چه داند؟ این خبر دار است و بس)

ان که شد هم بی خبر هم بی اثر ..... از میان جمله او دارد خبر

تا نگردی بی خبر از جسم و جان ...... کی خبر یابی ز جانان یک زمان


( عطار نیشابوری )

 
 

سه شنبه هفتم مهر 1388

بیداری


هر که او بیدارتر ، پردردتر                                                    هر که او هشیارتر ، رخ زردتر


( منبع : کتاب دین و زندگی سال 3 )

 
 

چهارشنبه یکم مهر 1388

1

اول مهر!

بوی امتحان رو به خوبی استشمام میکنم.

 
 

چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388

؟

اگر خدا مرا جور دیگری می خواست ، جور دیگری خلق می کرد.

 
 

پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388

پرنده

پرنده لب تنگ ماهی نشسته بود...
با تعجب به ماهی نگاه میكرد...
با خود میگفت: سقف قفسش كه شكسته پس چرا پرواز نمیكند!؟؟؟


 
 

یکشنبه هشتم شهریور 1388

پیرمردی جوان

 
 

شنبه سی و یکم مرداد 1388

غزل

چون سنگها صدای مرا گوش میکنی

سنگی و ناشنیده فراموش میکنی

رگبار نو بهاری و خواب دریچه را

از ضربه های وسوسه مغشوش میکنی

دست مرا که ساقه سبز نوازش است

با برگ های مرده هم آغوش میکنی

گمراه تر ز روح شرابی و دیده را در شعله

مینشانی و مدهوش میکنی

ای ماهی طلایی مرداب خون من

خوش باد مستیت که مرا نوش میکنی

تو دره بنفش غروبی که روز را

برسینه میفشاری و خاموش میکنی

در سایه ها فروغ تو بنشست و رنگ باخت

او را به سایه از چه سیه پوش میکنی؟


                                                                               فروغ فرخزاد

 
 

یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388

از این خونه به اون خونه

سفرمون:

کیش: بازار....بازار...بازار...بازار...

شیراز:خونه...حنابندون...(هانی مانی!)خونه...خونه...عروسی...حافظیه.ستاره فارس...خونه

سفر فرت

 
 

چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388

بای تا های

تا اطلاع ثانوی نیستم

 
 

شنبه سوم مرداد 1388

سکه

پسر كوچكي، روزي هنگام راه رفتن در خيابان، سكه اي يك سنتي پيدا كرد.
او از پيدا كردن اين پول ، آن هم بدون هيچ زحمتي، خيلي ذوق زده شد.
اين تجربه باعث شد كه او بقيه روزها هم با چشمان باز سرش را به سمت پايين بگيرد و در جستجوي سكه هاي بيشتر باشد.
او در مدت زندگيش، ۲۹۶ سكه ۱ سنتي، ۴۸ سكه ۵ سنتي، ۱۹ سكه ۱۰سنتي، ۱۶ سكه ۲۵ سنتي، ۲ سكه نيم دلاري و يك اسكناس مچاله شده يك دلاري پيدا كرد. يعني در مجموع ۱۳ دلار و ۲۶ سنت .
در برابر به دست آوردن اين ۱۳ دلار و ۲۶ سنت، او زيبايي دل انگيز ۳۱۳۶۹ طلوع خورشيد ، درخشش ۱۵۷ رنگين كمان و منظره درختان افرا در سرماي پاييز را از دست داد . او هيچ گاه حركت ابرهاي سفيد را بر فراز آسمان ها در حالي كه از شكلي به شكلي ديگر در مي آمدند، نديد . پرندگان در حال پرواز، درخشش خورشيد و لبخند هزاران رهگذر، هرگز جزئي از خاطرات او نشد.!!!

 
 

یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388

دوست

پشت سرم راه نرو , هدایتت نمی کنم . جلوی من راه نرو , دنبالت نمی آیم . کنارم راه برو و دوست من باش .

 
 

یکشنبه بیست و یکم تیر 1388

راست یا وارونه

هر وقت کسی را می بینم

که در آب وارونه ایستاده

خنده ام می گیرد

گرچه نباید بخندم

چون شاید در جهانی دیگر

و در زمان و دیاری

           دیگر گونه

او راست ایستاده باشد

            من وارونه !


؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 
 

شنبه سیزدهم تیر 1388

تبریک

سلام... سلام

خوبید؟

اول از همه روز پدر رو به پدر خودم تبریک میگم.

دوم هم روز پدر رو به همههههههههههه پدرها تبریک میگم.

سوم هم به همههههههههه آقایون این روز رو تبریک میگم.

خلاصه تبریک ... تبریک ... تبریک


 
 

دوشنبه هشتم تیر 1388

تاریخ

سلام

هنوز یک ماه هم نشده ها. هرکس از راه میرسه کتابای سال 3 دبیرستانش میده بهم .

اون روز دیگه از سر کنجکاوی رفتم یه نگاهی بهشون انداختم .

به به ... به به ... چه سالی بشه امسال.

تاریخ.... من نمیدونم اینا خلاصه نویسی بلد نبودن. اصلا این همه تاریخ و اینا از کجا اوردن.


ایران : این روزا هرکس از راه میرسه برای ایران شعر میخونه . من نمیدونم آخه چه تاثیری داره .

 
 

شنبه سی ام خرداد 1388

نترس دوست من ...

می گویند روزی یک پسر کوچک که تازه به کلاس پیانو می رفت و یاد گرفته بود چند قطعه را بنوازد ، برای اولین بار همراه مادرش به یک کنسرت پیانو رفت . آن ها در ردیف جلو نشستند و وقتی مادر سرش گرم صحبت با یکی از دوستانش شد پسر بچه از روی کنجکاوی به پشت صحنه رفت و آن جا پیانو بزرگی دید که هیچ کس روی صندلی آن ننشسته بود . پسرک بی خبر از همه جا پشت پیانو نشست و شروع به نواختن قطعه ساده ای نمود که تازه یاد گرفته بود . صدای پیانو همه ی حاضران در سالن را به خود آورد و وقتی پرده کنار رفت همه با تعجب پسر کوچکی را دیدند که پشت پیانو نشسته و قطعه ی کوچکی را می نوازد .

در این زمان استاد پیانو روی صحنه و به کنار پیانو آمد و به پسرک که از دیدن جمعیت و حضور مردم ترسیده بود به آرامی گفت نترس دوست من ، ادامه بده من این جا هستم . استاد خودش نیز در کنار پسرک نشست و در نواختن گوشه هایی از قطعه که ضعف داشت کمکش کرد . پسرک با دلگرمی از حضور استاد بزرگ بدون هیچ ترسی به نواختن قطعه ادامه داد و آن را به خوبی به پایان رساند و تشویق شدید حاضران را نصیب خود ساخت .

این صحنه را مقابل چشمان خود تجسم کنید و خود را در قالب آن پسر کوچک بگذارید . خود را ببینید که از روی شوق و کششی وصف ناپذیر در درون دلتان دست به کاری بزرگ می زنید . بی اختیار گام های لرزان خود را به سوی کار جدید برمی دارید . ابتدا هیچ کس متوجه شما نیست . اما وقتی کار را شروع می کنید ناگهان پرده ها کنار می رود و همه چشم ها به سمت شما برمی گردد .

تازه آن موقع است که متوجه می شوید خود را در داخل چه چالش و مبارزه ای انداخته اید . همه آن ها که به شما نگاه می کنند چون خودشان نتوانسته اند بر ترس خود غلبه کنند و مانند شما دست به کار شوند با نگاه هایی کنجکاو و غالبا هراس زده به شما نگاه می کنند تا ببینند کی دست از کار می کشید و تسلیم می شوید . در این لحظات که همه ی روزگار بر شما سخت می گیرد . آن گاه دستان گرم حامی بزرگ را در روی شانه های خود حس می کنید که می گوید :

نترس دوست من ! ادامه بده ! من این جا هستم !

 
 

پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388

سبز


 
 

یکشنبه سی ام فروردین 1388

نمیدونم


شمعیم و خوانده ایم خط سرنوشت خویش

                                  ما را برای سوز و گداز آفریده اند

 
 

پنجشنبه سیزدهم فروردین 1388

تولد


16





 
 

سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387

88

پیشاپیش عیدتون مبارک

سال خوبی داشته باشید

 
 

دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387

پشت دریاها

قایقی خواهم ساخت

خواهم انداخت به آب

دور خواهم شد از این خاک غریب

که در آن هیچ کسی نیست که در بیشه عشق

قهرمانان را بیدار کند.


قایق از تور تهی

و دل از آرزوی مروارید

هم چنان خواهم راند

نه به آبی ها دل خواهم بست

نه به دریا _ پریانی که سر از آب به در می آرند

و در آن تابش تنهایی ماهی گیران

می فشانند فسون از سر گیسوهاشان

هم چنان خواهم راند


پشت دریاها شهری است

که در آن پنجره ها رو به تجلی باز است

بام ها جای کبوترهایی است

که به فواره هوش بشری می نگرند

دست هر کودک ده ساله شهر ، شاخه ی معرفتی است

مردم شهر به یک چینه چنان می نگرند

که به یک شعله ، به یک خواب لطیف

خاک ، موسیقی احساس تو را می شنود

و صدای پر مرغان اساطیر می آید در باد


پشت دریاها شهری است

که در آن وسعت خورشید به اندازه ی چشمان سحرخیزان است

شاعران وارث آب و خرد و روشنی اند .


                                                                                             پشت دریاها شهری است

                                                                                                      قایقی باید ساخت



 
 

دوشنبه سی ام دی 1387

ها؟

سلام

خوبید؟

والا من خجالت میکشم بیام اینجا چیز بنویسم

خلاصه بعد عمری نبودن اومدم

چه خبرا؟

امتحاناتون تموم شد ؟

من که همین امروز تموم شدم . البته تموم شدنش ملاک نیست مهم چه جوری تموم شدنشه

دیگه اینکه همه چیز خوبه.

 
 

جمعه ششم دی 1387

2009

سلام

چطورین؟

کریسمستون مبارکککک

الان دیگه در سال 2009 بسر میبریم

اینم یه تاریخچه از بابانویل یا سانتا کلاز:

دورترین سرنخ های این شخصیت مجازی به راهبی مهربان و نیکوکار بنام سنت نیکولاس بازمیگردد که بنا به بعضی منابع تاریخی در سال 280 میلادی در نواحی نزدیک به ترکیه کنونی متولد شد. او که وارث ثروت قابل توجهی بود با انفاق به نیازمندان و انجام امور خیریه و عام المنفعه در طول مدت زندگی خود به هزاران نفر از مردم دردمند و فقیر کمک کرد و واتیکاس به پاس این خدمات به او لقب سنت – یا قدیس- داد. روز فوت او – ششم دسامبر- از سوی مردمی که او را می شناختند و یا راجع به او از پدران خود شنیده بودند بزرگداشت برپا می شد.
محبوبیت این سنت بحدی بود که حتی در دوران رنسانس و زوال شدید قدرت کلیسا هم همواره کارهای نیک وی بزرگ شمرده می گردید و خصوصا مهاجران هلندی که به آمریکا می رفتند سالروز فوت وی را برپا می داشتند.
نام سانتا کلاز، از روی نام هلندی این قدیس – سنتر کلاوس- وارد زبان انگلیسی گردید و با رشد محبوبیت این شخصیت، کم کم جایی در کریسمس برای او در نظر گرفته شد. در سال 1822 کلمنت کلارک مور،شعری برای اطفال سرود تحت عنوان "ماجرای ملاقات با سنت نیکلاس" و در آن ماجرای تخیلی پرواز سنت نیکلاس در هوا و آوردن هدیه برای بچه های خوب و آمدنش از طریق لوله بخاری و ... را برای اولین بار به ذهن خیال پرداز کودکان معرفی کرد. این شعر و داستان آن محبوبیتی تاریخی پیدا کرد و شالوده باور کودکان امروز و هسته اصلی هزاران داستان و شعر و فیلم و ... گردید.

خب این رو گفتم که یه آشنایی با بابانویل داشته باشین .

اینم تاریخچه کریسمس :

در دوران ما قبل تاریخ ، مردم سرزمین های مختلف ، فرا رسیدن نیمه زمستان را – که شب ها به تدریج کوتاه می شد و طول روزها افزایش می یافت - با آتش افروزی و آیین های قربانی و مراسم سنتی جشن می گرفتند . رومیان ، این روزها را جشن " ساتورنالیا " ، می نامیدند و در ماه دسامبر ، چند هفته را به شادمانی و قمار بازی می گذراندند. قبایل ژرمن شمال اروپا نیز نیمه زمستان را با عیش و نوش و مراسم مذهبی جشن می گرفتند. البته پیش از این چنین تصور می شد که عیسی مسیح در فصل بهار متولد شده است ؛ اما پاپ ژولیوس اول ، در سده چهارم میلادی ، روز 25 دسامبر را برای تجلیل از میلاد مسیح اعلام کرد و بدین ترتیب ، جشن های دیرینه میان زمستانی را با یک عنصر مسیحی درهم آمیخت.

در همان سده چهارم ، یکی از اسقف های آسیای صغیر ( ترکیه امروز ) به خاطر رفتار مهربانانه اش با کودکان شهرت یافت.

این شخص که بعدها به سنت نیکولاس ( نیکولاس قدیس) شهرت یافت ، در نقاشی های قرون وسطا و عصر رنسانس به شکل مردی بلند بالا با چهره ای جدی و نجیبانه نشان داده شده است و تا حدود قرن شانزدهم ، جشن مخصوص او در روز ششم دسامبر در سراسر اروپا برگزار می گردید ، اما از آن پس، این جشن ، تنها به پروتستان های هلند منحصر گردید.

بچه های هلندی ، شب کریسمس کفش های خود را کنار بخاری دیواری خانه هایشان می گذاشتند و کمی علوفه هم برای اسب نیکولاس قدیس بیرون در خانه می نهادند و سنت نیکولاس ، سوار بر اسب خود، بر بالای بام خانه ها می گذشت و از راه دودکش خانه ها ، آب نبات و شیرینی به داخل کفش های کودکان می انداخت ، همزمان معاون او – پیتر سیاه – نیز از لوله دودکش ها پایین می رفت و هدایایی را که برای بچه ها آورده بود ، در خانه ها می گذاشت.

مهاجران هلندی که به آمریکای شمالی کوچ کردند ، این رسم را با خود به آن کشور بردند و در آنجا بود که نام او به " SANTA CLAUS " تغییر یافت . در یک داستان منظوم با عنوان" شب پیش از کریسمس " برای نخستین بار ، از یک شیطانک ( پری) پیر و شوخ نیز یاد شده ، که سوار بر سورتمه ای به وسیله یک گوزن کشیده می شود. کریسمس در اعصار انجیلی جشن گرفته نمی شد ، اما در برخی کلیساها مراسمی برای سپاس از خداوند که عیسی ( ع ) را به زمین فرستاده برگزارمی گردید ، زیرا حضرت عیسی برخلاف ما انسان ها که دلباخته دنیا شده ایم ، بر وسوسه های نفسانی پیروزشده و یک زندگی پاک و بی گناه را گذرانده است.

البته اینم بگم که تاریخچه های متفاوتی درباره کریسمس هست که این یه دونش بود.

 
 

چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387

...


سلام
خوبید؟
عیدتون مبارک



اینم یه داستان قشنگ :

ماهي‌ كوچك‌ دچار آبي‌ بيكران‌ بود.آرزويش‌ همه‌ اين‌ بود كه‌ روزي‌ به‌ دريا برسد.و هزار و يك‌ گره‌ آن‌ را باز كند و چه‌ سخت‌ است‌ وقتي‌ كه‌ ماهي‌ كوچك‌ عاشق‌ شود.عاشق‌ درياي‌ بزرگ.ماهي‌ هميشه‌ و همه‌ جا دنبال‌ دريا مي‌گشت، اما پيدايش‌ نمي‌كرد.هر روز و هر شب‌ مي‌رفت، اما به‌ دريا نمي‌رسيد. كجا بود اين‌ درياي‌ مرموز گمشده‌ پنهان‌ كه‌ هر چه‌ پيش‌تر مي‌گشت، گم‌تر مي‌شد و هر چه‌ كه‌ مي‌رفت، دورتر.

ماهي‌ مدام‌ مي‌گريست، از دوري‌ و از دلتنگي. و در اشك‌ و دلتنگي‌اش‌ غوطه‌ مي‌خورد. هميشه‌ با خود مي‌گفت: اينجا سرزمين‌ اشك‌هاست. اشك‌ عاشقاني‌ كه‌ پيش‌ از من‌ گريسته‌اند، چون‌ هيچ‌ وقت‌ دريا را نديدند؛ و فكر مي‌كرد شايد جايي‌ دور از اين‌ قطره‌هاي‌ شور حزن‌انگيز دريا منتظر است.
ماهي‌ يك‌ عمر گريست‌ و در اشك‌هاي‌ خود غرق‌ شد و مُرد، اما هيچ‌ وقت‌ نفهميد كه‌ دريا همان‌ بود كه‌ عمري‌ در آن‌ غوطه‌ مي‌خورد.
قصه‌ كه‌ به‌ اينجا رسيد، آدم‌ گفت: ماهي‌ در آب‌ بود و نمي‌دانست، شايد آدمي‌ هم‌ با خداست‌ و نمي‌داند.و شايد آن‌ دوري‌ كه‌ عمري‌ از آن‌ دم‌ زديم، تنها يك‌ اشتباه‌ باشد.
آن‌ وقت‌ لبخند زد. خوشبختي‌ از راه‌ رسيد و بهشت‌ همان‌ دم‌ برپا شد
.

 
 

سه شنبه پنجم آذر 1387

پرنده و پسرک

 

پسرك‌ بي‌آن‌ كه‌ بداند چرا، سنگ‌ در تيركمان‌ كوچكش‌ گذاشت‌ و بي‌آن‌ كه‌ بداند چرا، گنجشك‌ كوچكي‌ را نشانه‌ رفت. پرنده‌ افتاد، بال‌هايش‌ شكست‌ و تنش‌ خوني‌ شد. پرنده‌ مي‌دانست‌ كه‌ خواهد مرد اما...

اما پيش‌ از مردنش‌ مروت‌ كرد و رازي‌ را به‌ پسرك‌ گفت تا ديگر هرگز هيچ‌ چيزي‌ را نيازارد.

پسرك‌ پرنده‌ را در دست‌هايش‌ گرفته‌ بود تا شكار تازه‌ خود را تماشا كند. اما پرنده‌ شكار نبود. پرنده‌ پيام‌ بود. پس‌ چشم‌ در چشم‌ پسرك‌ دوخت‌ و گفت: كاش‌ مي‌دانستي‌ كه‌ زنجير بلندي‌ است‌ زندگي، كه‌ يك‌ حلقه‌اش‌ درخت‌ است‌ و يك‌ حلقه‌اش‌ پرنده. يك‌ حلقه‌اش‌ انسان‌ و يك‌ حلقه‌ سنگ‌ريزه. حلقه‌اي‌ ماه‌ و حلقه‌اي‌ خورشيد.

و هر حلقه‌ در دل‌ حلقه‌اي‌ ديگر است. و هر حلقه‌ پاره‌اي‌ از زنجير؛ و كيست‌ كه‌ در اين‌ حلقه‌ نباشد و چيست‌ كه‌ در اين‌ زنجير نگنجد؟!

و واي‌ اگر شاخه‌اي‌ را بشكني، خورشيد خواهد گريست. واي‌ اگر سنگ‌ريزه‌اي‌ را نديده‌ بگيري، ماه‌ تب‌ خواهد كرد. واي‌ اگر پرنده‌اي‌ را بيازاري، انساني‌ خواهد مرد.

زيرا هر حلقه‌ را كه‌ بشكني، زنجير را گسسته‌اي. و تو امروز زنجير خداوند را پاره‌ كردي.
پرنده‌ اين‌ را گفت‌ و جان‌ داد.

و پسرك‌ آن‌قدر گريست‌ تا عارف‌ شد.

 
 

سه شنبه بیست و یکم آبان 1387

سلام

سلام

خوبین؟ سلامتین؟

الان چقدر که من آپ نکردم؟

میدونستم دلتون تنگ شده اومدم یه عرض سلامی بکنم خدمتتون.

باور کنید من خیلیییییییییییییی وقت بود نیومده بودم نت اصلا من رنگ کامپیوتر رو بعضی اوقان یادم میره . از بس که امتحان داریم. من معذرت می خوام.

چه خبرا؟

خوشین؟

منم خوبم .

آهااااااااااااا راستی یوشهر هواش خوب شده، بارون اومده چندبار یکم هم نسیم خنک میاد . کولر هم سعیییییییییی میکنیم روشن نکنیم

خلاصه اینم کار و بار ما

فعلا بای

 
 

چهارشنبه هشتم آبان 1387

روشی برای تقلبی

 

 
 

جمعه بیست و ششم مهر 1387

کم خوابی

سلام

خوبین؟

سلامتین؟

چه کارا میکنین؟

من که دیگه کمبود خواب گرفتم ، از بس که درس داریم .

دیروز ساعت ۴:۳۰ خوابیدم ساعت ۶ هم باید میرفتم کلاس زبان همش میترسیدم خواب بمونم بعد دیر برم سر کلاس.

خلاصه خوابیده بودم یهو بلند شدم دیدم ساعت ۶:۲۰ نمیدونین که با چه سرعتی لباس پوشیدم و بدو بدو داشتم میرفتم کلاس ، وسط راه ساعت رو نگاه کردم دیدم ساعت ۵:۳۰ خلاصه اولین نفری بودم که رفتم کلاس تازه چراغ ها رو هم خودم روشن کردم . اینم نتیجه کم خوابی ، آدم توهم میزنه .

 

 
 

یکشنبه چهاردهم مهر 1387

خدا هست؟

خدا هست؟

دانشجویی سر کلاس فلسفه نشسته بود. موضوع درس درباره خدا بود.

استاد پرسید:آیا در این کلاس کسی هست که صدای خدا را شنیده باشد؟

کسی پاسخ نداد.

استاد دوباره پرسید: آیا در این کلاس کسی هست که خدا را لمس کرده باشد؟

دوباره کسی پاسخ نداد.

استاد برای سومین بار پرسید: آیا در این کلاس کسی هست که خدا را دیده باشد؟

برای سومین بار هم کسی پاسخ نداد .استاد با قاطعیت گفت:

با این وصف خدا وجود ندارد.

دانشجو به هیچ روی با استدلال استاد موافق نبود واجازه خواست تا صحبت کند .

استاد پذیرفت .دانشجو از جایش برخواست واز هم کلاسی هایش پرسید:

آیا در این کلاس کسی هست که صدای مغز استاد را شنیده باشد؟

همه سکوت کردند .

آیا در این کلاس کسی هست که مغز استاد ر ا لمس کرده باشد؟

همچنان کسی چیزی نگفت .

آیا در این کلاس کسی هست که مغز استاد را دیده باشد؟

وقتی برای سومین بار کسی پاسخ نداد دانشجو چنین نتیجه گیری کرد که استادشان

مغز ندارد.

 
 

جمعه پنجم مهر 1387

خاطرات مدرسه

سلام

خوبین؟

مدرسه ، دانشگاه خوبه؟

خاطرات مدرسه:

دیروز زنگ استراحت به صدا در اومد ، یکی از بچه ها خیلی عجله داشت که بره بیرون از کلاس حواسش نبود کتابش رو برد تا دم در بعد گفت پرتش میکنم بگیرش گفتم باشه کتاب رو پرت کرد ولی از قضا پنکه روشن بود و کتاب پیچید تو پنکه ، کتاب دیدی ... ندیدی . جلد کتاب که پاره پوره شد ولی خود کتاب تقریبا سالم موند .

خاطره ۲ :

زنگ عربی بود ، معلم اومد سرکلاس گفت این که اصلا شبیه کلاس نیست پاشین .. پاشین صندلی ها رو درست کنین .تقریبا ۳۰ دقیقه همه در حال تکون دادن صندلی خودشون بودن و کلی سر و صدا بعد که کارمون تموم شد همه نشستیم سر جامون ، نگاه که کردم دیدم صندلی ها دقیقا سر جای خودشون هستن خلاصه معلم خودش اومد درستشون کرد .

اینم از مدرسه ما.

فعلا بای تا های

 

 
 

دوشنبه یکم مهر 1387

کجایی که یادت بخیر ( مخاطب : تابستان )

سلام

خوبین؟ خوشین؟

عزیزان لحظه های آخر تابستان است

از ثانیه هاش استفاده کنید

 

 
 

یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387

نسیم ، نفس خداست

بارش زیادی سنگین بود و سربالایی سخت. دانه گندم روی شانه های نازکش سنگینی می کرد. نفس نفس میزد. اما کسی صدای نفس هایش را نمی شنید ، کسی او را نمی دید.دانه روی شانه های کوچکش سر خورد و افتاد.خدا دانه گندم را فوت کرد. مورچه می دانست که نسیم ، نفس خداست.مورچه ، دانه را دوباره بر دوشش گذاشت و به خدا گفت: گاهی یادم می رود که هستی ، کاشکی بیشتر می وزیدی.خدا گفت: همیشه می وزم، نکند دیگر گمم کرده ای!
مورچه گفت: این منم که گم میشوم. بس که کوچکم. بس که ناچیز. بس که خرد . نقطه ای که بود و نبودش را کسی نمی فهمد.
خدا گفت: اما نقطه سرآغاز هر خطی است.
مورچه زیر دانه گندمش گم شد و گفت : من اما سرآغاز هیچم ، ریزم و ندیدنی. من به هیچ چشمی نخواهم آمد.
خدا گفت: چشمی که سزاوار دیدن است میبیند. چشمهای من همیشه بیناست.
مورچه این را می دانست. اما شوق گفتگو داشت.شوق ادامه گفتن.
پس دوباره گفت: و زمینت بزرگ است و من ناچیزترینم. نبودنم را غمی نیست.
خدا گفت: اما اگر تو نباشی، پس چه کسی دانه کوچک گندم را بر دوش بکشد و راه رقصیدن نسیم را در سینه خاک باز کند؟ تو هستی و سهمی از بودن برای توست و در نبودنت کار این کارخانه ناتمام است.
مورچه خندید و دانه گندم از دوشش دوباره افتاد. خدا دانه را به سمتش هل داد.
هیچکس اما نمی دانست که گوشه ای از خاک، مورچه ای با خدا گرم گفتگو است.

 

 
 

یکشنبه هفدهم شهریور 1387

اینجا بوشهر است

سلام
خوبین؟
منم خوبم
ببخشید یکم دیر شدا آخه شیراز بودیم بدک نبود فقط مشکل اینه که هردفعه میریم شیراز یکی رحمت خدا میره البته خدا رو شکر همشون سنشون بالاست.
یه چندنفری گفته بودن براشون از بوشهر بگم .


اینجا بوشهر است.
اینجا هوا خیلی گرم است .
اینجا دریا دارد.
اینجا خرما دارد.
بوشهر ماهی و میگو هم دارد.
بوشهر در کنار خلیج فارس است.
بوشهر کوچک است.
در تعطیلات عید مسافران زیادی به اینجا می آیند و فقط به یه دلیل میان اونم خرید پتو است.



امیدوارم که بوشهر رو کامل و دقیق شناخته باشید .

نماز و روزتون قبول باشه .

فعلا بای تا های


 
 

یکشنبه سوم شهریور 1387

مختصر و مفید


آپ

 
 

پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387

قرون وسطا

سلام
خوبین؟
من نه خوب نیستم از دست این بلاگفا مگه میشه خوب بود
آپ کردم بعد تو وبم هست ولی تو مدیریت نیست ( نظر هم که نمیشه داد ) حذف هم نمیشه کرد . ایییییییییی خداااااااااا
خب یعنی از دوباره بنویسم ؟ نمیشه شما از پایین بخونید ؟
نگاه کن اموهام نمیاد
خب خلاصه بگم براتون این فکر کنم بدبختانه ترین آپم باشه ( انگار در قرون وسطا نوشتنش )


 "
 "
 "
 "
 "
 "
 v
عزیزان آپ رو از پایین بخونین نظر رو اینجا بدین
نام پست:یادش بخیر
نظردونی :دی : قرون وسطا

طرز خواندن و نطردهی وبلاگ :
اول آپ رو در قسمت پایین ( یادش بخیر ) را خوانده و سپس به مقدار لازم فحش داده و در اخر در آپ بالا ( قرون وسطا ) نظر دهید.
با تشکر        مدیر وبلاگ

بفرمایید آپ پاک شد . خیلییییییییییییییی ممنونم
الان دیگه یادش بخیری وجود نداره . هرکی هرچی میخواد بگه این دفعه نظردهی آزاده
بای تا های

 
 

دوشنبه چهاردهم مرداد 1387

علیک سلام

سلام

خوبین؟

خوشین؟

سلامتین؟

واییییییییییییییی کم کم دارم آب میشم از گرما بوشهر که خیلیییییییییی گرم شده ( شرجی به جای خود )  شهرهای دیگه چه طوره؟؟  

دیگه بگم براتون آها راستی من یه معذرت کوشولو میخوام از غیر بوشهری ها برای مطلب قبلی که نتونستن بخونن  والا منم خودم زیاد بوشهری بلد نیستم .

ولی دست اقای جهانبخشان درد نکنه من که کلی خندیدم بقیه رو نمیدونم ولی ظاهرا که خندیدید  

اینا دیگه جدید هستن ولی با اونا فرق دارن این دیگه برنامش رو دارم ( از کسی کش نمیرم )  

برنامش هم براتون میزارم که دانلود کنید .

خب فعلا بای تا های  






 
 

جمعه چهارم مرداد 1387

گوجیک چیش باز در پلاژ بانوان !

گوجیک چیش باز در پلاژ بانوان !

دی زار عبدا... و خدیجه و مهناز حسین علی محسین اومدن در خونمون. تک تک! کیین؟چنن؟ ما هسیما، بیو بیریم پلاژ بانوان. پلاژ بانوان کجان؟ هِلِ دَسّک، دم اُو شیرین کُن.
اسدیم رفتیم اونجا. یه دیوار دیم درازی بید. یه در گُتّی هم داشت. تک تک زدیم. پیل ازمون اسدن. رفتیم داغل. یه چن تا زن کُلوته مَقناری هم ناده بیدن ری دیوار. دُم در تو انَج وَنج ما گَشتن. گفتم: ننه ایقه سی چه تو لار زنا می گردین؟ گفت: ننه دستورن. ها، راسی یادم رفت بگم. مهنازوَم اُوسَن بید. زن دُم دری پرسش کرد: تو کُمت چنن؟ مهنازو گفتم: خو معلومن خواهر بِچّن. ئی ماه هم ماه خومِن. زنک گفت: می فهمم بچن. کورخو نیسُم. منظورم ایین که تو کُمِت پسرن یا دخترن؟ مهنازو گفت: والها سونوگرافی کردم. دکتر می گه پُسرن. زنک گفت: خو تو نمی تونی بیری داغل. مهنازو گفت: سی چه؟ زنگ گفت: سی باد کیچه. مهنازو گفت: خواهر سی چه نمی تونم برم داغل؟ زنک گفت: سی محض تو کمیت. مهنازو گفت: نه دلت فکر تو کمیم نباشه چیزیش نمی شه. زنگ گفت: مو کار ندارم چیش بشه یا نشه. تو کمیت پُسرن نمیشه بیری داغل. مهنازو گفت: بوی ریم سیاه، خواهر ئی حرفا چنن می زنی ئی خو هنی از دار دنیا چی نمی فهمه. چه طوری می گی نمی شه؟ زنک گفت: خواهر بچه ی امروز روز از همه چی سر در میاره. صبا تو ذهنش می مونه که یکشه با ننه ش رفته دریا، زنی مردم هم تو ئی وعض دیده. حالا فهمیدی یا نه؟ دیگه هم با مو بحث نکن. بفرما در، یاا.. بفرما.
بدبخت مهنازو با ناامیدی اُمد صحرا. ما و چنتا زِنِی دیگه اسدیم رفتیم تو اُو چی طول نکشید. دیدم زِنِ بالِی دیواری بنگ زد. خواهرا برن زیر اُو. یاا... خواهرا بِرَن زیر اُو. مو دراومدم گفتم: سی چه؟ گفت: خواهر حرف نزن سرت کن زیر اُو. گفتم خواهر، مو خواهر نیستم. مو مادِرُم. تازه مادرم نیسم. مادربزرگم. زنک گفت: بحث نکن. الان از دیر یه گوجیک نری می بینم می خواد بیاد ری سرتون رَد بشه. یاا... یاا... خواهرا بِرَن زیر اُو. چقه غاره بدم. بُتُم خو پاره شد. می نه با شما هِسُم. بدمسلمونا بیرین زیر اُو.
ما زنا همه مون رفتیم زیر اُو. دیگه داشتیم نفس کُلَک می گرفتیم که زنک دراومد گفت خواهرا زیر اُو در بیان. همه یه کشی مُشرب از زیر اُو در اومدیم بعد گفتن خواهر گوجیک رفت؟ زنک گفت: ها الحمدا... رفت چقه چیش بازم بید. بد رغبت چیش هیز!

                                                                        

                                                                            نویسنده:مهدی جهانبخشان

 
 

شنبه بیست و نهم تیر 1387

فرفره

سلام

خوبین؟

منم خوبم

دیروز تصمیم گرفتیم بریم بیرون پس سوار ماشین شدیم قان قان ..... خلاصه وسط راه بودیم که بابا یه فرفره بهم داد.

من: هههههههاین چیه؟ خریدیش؟

بابا: آره ، دیروز رفته بودم بیرون که یه بچه اومد گفت فرفره میخری؟

من: اااااا، خب؟

بابا: آره خریدمش ، بچه گفت باباش مریضه میخواد برای باباش یه شاخه گل بخره ، فرفره ها رو هم درست کرده بفروشه و با پولش برای باباش گل بخره.

من: الهیییییییییییی

همین دیگه.

اییییییییییییییییی وای دیدی چه شد؟ از بابام نپرسیدم بچه دختر بود یا پسر

فردا می خوام با دوستم ( مهسا ) برم سینما. از بیکاری هی میریم سینما

خب فعلا بای

 

 
 

چهارشنبه نوزدهم تیر 1387

سوسک:دی

سلام

خوبین؟

سلامتین؟

چه خبرا؟

منم خوبم.

همه چیز خوب پیش میره ولی نمیدونم چرا دلم برای مدرسه یهههههههههههه کوچولو تنگ شده

نگاه چه این خوشگل.این سفیدها رو تازه پیدا کردم

فردا تولد ستایش ( دختر عموم )Smile of the Day ، نگاه چه زمان سریع میگذره ، همین دیروز بود که رفتیم بیمارستان ستایش رو ببینیم ها دقیقا دیروز بود بعد حالا خانوم ۱ سالش شده . آدم گذر زمان رو در خودش که نمیبینه تو بچه هایی که بزرگ میشن میبینه .

یه داستان جدید براتون میزارم این رو بخونید خیلی جالب مخصوصا خانوم ها

فعلا از من بای

 

قشنگ کوچکم:

گفت: كسي‌ دوستم‌ ندارد. مي‌داني‌ چقدر سخت‌ است، اين‌ كه‌ كسي‌ دوستت‌ نداشته‌ باشد؟ تو براي‌ دوست‌ داشتن‌ بود كه‌ جهان‌ را ساختي. حتي‌ تو هم‌ بدون‌ دوست‌ داشتن...! خدا اما هيچ‌ نگفت.
گفت: به‌ پاهايم‌ نگاه‌ كن! ببين‌ چقدر چندش‌آور است. چشم‌ها را آزار مي‌دهم. دنيا را كثيف‌ مي كنم.

آدم‌هايت‌ از من‌ مي‌ترسند. مرا مي‌كُشند براي‌ اين‌ كه‌ زشتم. زشتي‌ جرم‌ من‌ است.
خدا هيچ‌ نگفت.
ادامه داد : اين‌ دنيا فقط‌ مال‌ قشنگ‌هاست. مال‌ گل‌ها و پروانه‌ها. مال‌ قاصدك‌ها. مال‌ من‌ نيست.
خدا گفت: چرا، مال‌ تو هم‌ هست.
خدا گفت: دوست‌ داشتنِ‌ يك‌ گُل، دوست‌ داشتنِ‌ يك‌ پروانه‌ يا قاصدك‌ كار چندان‌ سختي‌ نيست. اما دوست‌ داشتن‌ يك‌ سوسك، دوست‌ داشتن‌ «تو» كاري‌ دشوارست.
دوست‌ داشتن، كاري‌ست‌ آموختني؛ و همه، رنج‌ آموختن‌ را نمي‌برند.
ببخش، كسي‌ را كه‌ تو را دوست‌ ندارد، زيرا كه‌ هنوز مؤ‌من‌ نيست، زيرا كه‌ هنوز دوست‌ داشتن‌ را نياموخته، او ابتداي‌ راه‌ است.
مؤ‌من‌ دوست‌ دارد. همه‌ را دوست‌ دارد. زيرا همه‌ از من‌ است. و من‌ زيبايم. چشم‌هاي‌ مؤ‌من‌ جز زيبا نمي‌بيند. زشتي‌ در چشم‌هاست. در اين‌ دايره، هر چه‌ كه‌ هست، نيكوست.
آن‌ كه‌ بين‌ آفريده‌هاي‌ من‌ خط‌ كشيد، شيطان‌ بود. شيطان‌ مسؤ‌ول‌ فاصله‌هاست.
حالا، قشنگ‌ كوچكم! نزديكتر بيا و غمگين‌ مباش.
قشنگ‌ كوچك‌ نزد خدا رفت‌ و ديگر هيچ گاه‌ نينديشيد كه‌زیبا نیست.

 

 

 

 
 

دوشنبه دهم تیر 1387

در حوالی بساط شیطان

دیروز شیطان را دیدم. در حوالی میدان بساطش را پهن کرده بود؛فریب می فروخت. مردم دورش جمع شده بودند، هیاهو می کردند و هول می زدند و بیشتر می خواستند.توی بساط همه چیز بود: غرور، حرص، دورغ و خیانت، جاه طلبی و ... هر کس چیزی می خرید و در عوض چیزی می داد.

بعضی ها تکه ای از قلبشان را می دادند و بعضی پاره ای از روحشان را. بعضی ها ایمانشان را و بعضی دیگر آزادگی شان را.
شیطان می خندید و دهانش بوی گند جهنم را می داد. حالم را به هم می زد.دلم می خواست همه نفرتم را توی صورتش تف بکنم.
انگار ذهنم را خواند. موذیانه خندید و گفت: من کاری با کسی ندارم، فقط گوشه ای بساطم را پهن کرده ام و آرام نجوا می کنم. نه قیل و قال می کنم و نه کسی را مجبور می کنم چیزی از من بخرد. می بینی! آدم ها خودشان دور من جمع شده اند.
جوابش را ندادم. آن وقت سرش را نزدیک تر آورد و گفت: البته تو با اینها فرق می کنی. تو زیرکی و مومن. زیرکی و ایمان، آدم را نجات می دهد. اینها ساده اند و گرسنه. به جای هر چیزی فریب می خرند.
از شیطان بدم می آمد. حرف هایش اما شیرین بود.گذاشتم که حرف بزند و او هی گفت و گفت و گفت.
ساعت ها کنار بساطش نشستم و تا اینکه چشمم به جعبه ای عبادت افتاد که لا به لای چیزهای دیگر بود .دور از چشم شیطان! آن را توی جیبم گذاشتم.
با خودم گفتم: بگذار یه بار هم شده کسی، چیزی از شیطان بدزدد. بگذار یک بار هم او فریب بخورد.
به خانه آمدم و در کوچک جعبه عبادت را باز کردم.اما توی آن جز غرور چیزی نبود.جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توی اتاق ریخت.فریب خورده بودم، فریب. دستم را روی قلبم گذاشتم، نبود! فهمیدم که آن را کنار بساط شیطان جا گذاشته ام.
تمام راه را دویدم. تمام راه لعنتش کردم. تمام راه خدا خدا کردم. می خواستم یقه نامردش را بگیرم. عبادت دروغی اش را توی سرش بکوبم و قلبم را پس بگیرم. به میدان رسیدم، شیطان اما نبود.
آن وقت نشستم و های های گریه کردم. اشک هایم که تمام شد، بلند شدم. بلند شدم تا بی دلی ام را با خودم ببرم که صدایی شنیدم، صدای قلبم را.
و همان جا بی اختیار به سجاده افتادم و زمین را بوسیدم. به شکرانه قلبی که پیدا شده بود.

 

 
 

چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387

دانشگاه

سلام

خوبین؟

چه خبرا؟

قابل توجه کنکوری ها و دانشگاهی ها به احتمال زیاد خدا رو شکر کنکور برای ما برداشته میشه

از نظر من که خوشگل هستند


f3su4o

شروع ترم

2vuc754

یک هفته بعد از شروع ترم

2anww4

دو هفته بعد از شروع ترم

2q8rivq

قبل از میان ترم

143fjty

در طول امتحان میان ترم

20959mr

بعد از امتحان میان ترم

344cd5l

قبل از امتحان پایان ترم

ehesxt

اطلاع از برنامه پایان ترم

9r3q8i

7 روز قبل از پایان ترم

122osw6

6 روز قبل از پایان ترم

ogjree

5 روز قبل از پایان ترم
iy0hkz

4 روز قبل از پایان ترم

167429v

2 روز قبل از پایان ترم

2lj6nna

1 روز قبل از پایان ترم

xm1xe8

شب قبل از امتحان
iwrdwy

1 ساعت قبل از امتحان

69j7yx

در طول امتحان

4hqjar

هنگام خروج از سالن امتحان

20959mr

بعد از امتحان

 

فعلا بای تا های

 
 

یکشنبه نوزدهم خرداد 1387

احوال پرسي

سلام

خوبین؟

منم خوبم

دیروز تازه از اصفهان اومدم آخه دقیقا همون روز که امتحان ادبیات دادم بدو بدو رفتیم اصفهان

دیشب هم از ذوق تابستون نشستم کلی فیلم دیدم تا ۳ یا ۴ شب بیدار بودم فیلم ها خیلی قشنگ بودن . بعد که رفتم خوابیدم یه خواب ترسناک دیدم اینکه من امتحان ادبیات دادم ولی باز هم دارن ازم امتحان میگیرن خلاصه اینکه صبح زود از خواب بلند شدم فکر کنم ساعت ۱۱:۳۰ بود

چه خبرا؟

آها امروز زنگ زدم به مدرسه گفتن اوووووووووووووووهههههههه فعلا از کارنامه خبری نیست

شما هنوز امتحاناتون تموم نشده ؟ آخیییییییییییی   این پست رو میخوام رنگ رنگی بکنم .Smile of the Day

آها رفته بودیم اصفهان میخواستیم یه مانتو بگیریم ، آقا در به در دنبال مانتو بعد مانتو ها خیلی خنده بودن همه زرد ، سبز ، بنفش همه اینا پررنگ بعد حالا یه بند هم بیشتر نداشت یعنی با همین بسته میشد . الله اکبر دخترا چی میپوشن آخه با يه بند ميشه مانتو رو بست  ؟

ولي من يه مانتو خريدم كه دو تا بند داشت ، محكمتر خب  بعد رنگش هم مشكي خيلي هم قشنگتر اوناست  ، اصلا من خيلي خوش سليقه هستم .

خب ديگه كاري نيست؟

فعلا باي

 
 

پنجشنبه نهم خرداد 1387

اتمام

سلام

خوبین؟

چه خبرا؟

خوش میگذره؟

برای اونایی که امتحان دارن که معلوم خوش نمیگذره

خدا رو شکر که مال ما رو به اتمام است فقط یدونه مونده اونم ادبیات بعدشم که دیگه تابستون هییییییییییییییییییی

البته اگر مدرسه ازم دل بکنه  فکر کنم همش رو قبول بشم ولی خب یکم استرس برای آدم لازم .

دل اونایی که در شمال نقشه هستن آببببببببب امتحانای ما داره تموم میشه

خب فعلا که دیگه صحبتی ندارم

تا بعدا.

 
 

یکشنبه یکم اردیبهشت 1387

شکلک

سلام

خوبین؟

من که خوبم ، یه چندتا مطلب میزارم براتون انشاالله که خوشتون بیاد . راستی من فکر کنم تا بعد از امتحان ها نتونم بیام نت و آپ کنم یا نظر بدم براتون خلاصه به خوبی خودتون ببخشید چه اینا خوشگلن ههههه از جایی برشون داشتم . البته با اجازه . شما هم اگر خواستین میتونین ازشون استفاده کنید.فعلا تا بعدااااا بای .

 

گفته بودي دلتنگي هايم را با قاصدک ها قسمت کنم تا به گوش تو برسانند. مي گفتي قاصدکها گوش شنوا دارند غم هايت را در گوششان زمزمه کن و به باد بسپار . من اکنون صاحب دشتي قاصدکم. اما مگر تو نمي دانستي قاصدکهاي خيس از اشک ، مي ميرند؟ 

 

ساعت 3 شب بودكه صداي تلفن پسري را از خواب بيدار كرد. پشت خط مادرش بود.
پسر با عصبانيت گفت: چرا اين وقت شب مرا از خواب بيدار كردي؟
مادر گفت:25 سال قبل در همين موقع شب تو مرا از خواب بيدار كردي؟ فقط خواستم بگويم تولدت مبارك.
پسر از اينكه دل مادرش را شكسته بود تا صبح خوابش نبرد، صبح سراغ مادرش رفت . وقتي داخل خانه شد مادرش را پشت ميز
تلفن با شمع نيمه سوخته يافت ولي مادر ديگر در اين دنيا نبود..

 

 

همه ي مداد رنگي ها مشغول بودند...به جز مداد سفيد...هيچ کسي به او کار نمي داد...همه مي گفتند:{تو به هيچ دردي نمي خوري}...يک شب که مداد رنگي ها...توي سياهي کاغذ گم شده بودند...مداد سفيد تا صبح کار کرد...ماه کشيد...مهتاب کشيد...و آنقدر ستاره کشيد که کوچک وکوچک و کوچک تر شد...صبح توي جعبه ي مداد رنگي...جاي خالي او...با هيچ رنگي پر نشد

 

 
 

دوشنبه نوزدهم فروردین 1387

خدا

يک نفر دنبال خدا می گشت،شنيده بود که خدا آن بالاست و عمری ديده بود که دستها رو به آسمان قد می کشد.پس هر شب از پله های آسمان بالا می رفت، ابرها را کنار می زد،چادر شب آسمان را
می تکاند ، ماه را بو می کرد و ستاره ها را زير ورو
او می گفت: خدا حتما يک جايی همين جا هاست. و دنبال تخت بزرگی می گشت به نام عرش؛ که کسی بر آن تکيه زده باشد. او همه ی آسمان را گشت اما نه تختی بود و نه کسی. نه رد پايی روی ماه بود و نه نشانه ای لای ستاره ها. از آسمان دست کشيد، از جست و جوی آن آبی بزرگ هم
آن وقت نگاهش به زمين زير پايش افتاد.زمين پهناور بود و عميق.پس جا داشت که خدا را در خود پنهان کند
زمين را کند،ذره ذره و لايه لايه و هر روز فروتر رفت و فروتر
خاک سرد بود و تاريک و نهايت آن جز يک سياهی بزرگ چيز ديگری نبود
نه پايين و نه بالا، نه زمين و نه آسمان. خدا را پيدا نکرد. اما هنوز کوه ها مانده بود. درياها و
دشت ها هم. پس گشت وگشت و گشت. پشت کوه ها و قعر دريا را، وجب به وجب دشت را. زير
تک تک همه ی ريگها را. لای همه ی قلوه سنگ ها و قطره قطره آبها را. اما خبری نبود
از خدا خبری نبود
نا اميد شد از هر چه گشتن بود و هر چه جست و جو
آن وقت نسيمی وزيدن گرفت. شايد نسيم فرشته بود که می گفت خسته نباش که خستگی مرگ است. هنوز مانده است، وسيع ترين و زيباترين و عجيب ترين سرزمين هنوز مانده است
. سرزمين گمشده ای که نشانی اش روی هيچ نقشه ای نيست
نسيم دور او را گشت و گفت: "اينجا مانده است، اينجا که نامش تويی" و تازه او خودش را ديد، سرزمين گمشده را ديد. نسيم دريچه ی کوچکی را گشود،راه ورود تنها همين بود
و او پا بر دلش گذاشت و وارد شد
خدا آن جا بود
بر عرش تکيه زده بود و او تازه دانست عرشی که در پی اش بود، همين جاست
سال ها بعد ، وقتی که او به چشم های خود برگشت، خدا همه جا بود؛ هم در آسمان هم در زمين. هم زير ريگ های دشت و هم پشت قلوه سنگ های کوه، هم لای ستاره ها و هم روی ماه

 
 

چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387

تفلد تفلد تفلدم مبارک :دی

سیلامممممممممممم

خوبین؟ خوشین؟ سلامتین؟

منم که عالییییییییییییییییییی خب به هر حال تولدم نمیشه که حالم بد باشه

به به ... به به امروز رفتم ۳۰ دقیقه جلوی در وایسادم دیدم نهههه سرویس نیومد ، خلاصه زنگ زدم به پدر گفتم بیاد دنبالم (خیلی شوق مدرسه رو داشتم ) خلاصهههه رفتیم و رفتیم و رفتیم رسیدیم به مدرسه در ماشین رو باز کردم پام نزاشته بودم پایین یهو چندتا از بچه ها اومدن گفتن مدرسه تعطیل فردا هم تعطیل در نتیجه من خیلییییییییی خوشحال شدم و در پوست خود نمیگنجیدم . خب دیگه تا شنبه میتونم راحت تا ساعت ۱۲ بخوابم و کلی تفریح کنم ولی نه چندان دیر باید بشینم خرخونی کنم برای امتحان ها که خیلی هم مهم هست چون سال دیگه انتخاب رشته دارم ، حالا فعلا بیخیال .

آها در ۱۲ فروردین اتفاق جالب دیگری افتاد اینکه من برای اولین بار در این همه سال رفتم مجتمع زیتون واقعا به به جالف بود .

خب بریم سر اصل مطلب : امروز من ۱۵ سالم تموم شد رفتم تو ۱۶ سال به به ... به به daydreaming - New!کم کم دارم جوان میشم آخه الان من نوجوان هستم

امروز همه میان اینجا منظورم با مریم خانومی و عمه اینا و ... خلاصه امروز خیلییییییی به من خوش خواهد گذشت ، جاتون بسیار بسیار خالی هست .

امروز میخوام از خدا هم کادو بگیرم حالا فعلا معلوم نیست چی ازش بخوام تا فکرام بکنم thinkingالبته همین که من اینجا هستم خودش کادو ولی یه کادو کوشولو هم اون بقلا تو حاشیه ازش بگیرم whistling

یه شعر هم سرودم ، میخوام تقدیمش کنم به همه :

پوتین برای سربازان جدید

نان

سلاح به مقدار لازم

پول آب را باید بدهیم          

پول برق را جدا

دیوارهای بازداشگاه نم کشیده

و دیگر هیچ d'oh

خب فعلا بای تا یه آپ دیگه wave - New!partydancing

 

 
 

چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386

سال 87

سیلاممممممممم

خوبین؟

منم خوبم

امروز بعد از ۵ روز اومدیم بوشهر . امروز دقیقا ۸ ساعت در راه شیراز-بوشهر بودیم!

آها شنبه که رفتیم شیراز یکهو تصمیم گرفتیم بعد از نهار بریم آباده و برای صرفه جویی با ۲ تا ماشین رفتیم من به همراه مریم خانومی و فاطمه و علی در پشت یکی از ماشین ها نشسته بودیم و دقیقا با هم یکی شدیم ولی خیلی خوش گذشت کارهای زیادی انجام دادیم مثلا من و مریم خانومی قایم موشک بازی کردیم تو ماشین

به آباده که رسیدیم من خیلی خوشحال شدم آخه برای اولین بار من خانواده آقای پدر رو میدیدم ( خانواده از نژاد ترک البته ) خلاصه کلی در پوست خودم نگنجیدم و کلا میفهمیدم که چی میگن .

دیروز هم که چهارشنبه سوری بود وما هم در شیراز به سر میبردیم در نتیجه برای اینکه حوصلمون سر نره رفتیم بازار بعد داشتیم راه میرفتیم که یه خانم به همراه همسرش که چقدر هم جوون بودن داشتن راه میرفتن بعد یه پسر جیگیل رد شد بهد یکهو کیف دستی که تو دست آقا ( همسر خانوم ) بود بومممممممممم ترکید ، خیلی گناه داشتن ما هم کلی ترسیدیم خلاصه اینم چهارشنبه سوری ما .

الان تقریبا نصف روز مونده به عید ۸۷سال نو رو به همههههههههههههه تبریک میگم  سال خوبی رو براتون آرزو میکنم ( آرزو بر جوانان عیب نیست )

آهااااااااااا تا یادم نرفته من یه کتاب خریدم خیلی خوشگل اگر شما هم خواستین بخرین و بخونین دیگه (اسم کتاب: خاطرات پسر بچه ناقلا وامبا )

خب دیگه کاری باری؟

فعلا بای

 
Blog Skin