|
|
فرفره |
 |
|
سلام
خوبین؟
منم خوبم
دیروز تصمیم گرفتیم بریم بیرون پس سوار ماشین شدیم قان قان ..... خلاصه وسط راه بودیم که بابا یه فرفره بهم داد.
من: ههههههه این چیه؟ خریدیش؟
بابا: آره ، دیروز رفته بودم بیرون که یه بچه اومد گفت فرفره میخری؟
من: اااااا، خب؟
بابا: آره خریدمش ، بچه گفت باباش مریضه میخواد برای باباش یه شاخه گل بخره ، فرفره ها رو هم درست کرده بفروشه و با پولش برای باباش گل بخره.
من:   الهیییییییییییی
همین دیگه.
اییییییییییییییییی وای دیدی چه شد؟ از بابام نپرسیدم بچه دختر بود یا پسر
فردا می خوام با دوستم ( مهسا ) برم سینما. از بیکاری هی میریم سینما 
خب فعلا بای
|
|
|
|
|
|
| |
|
|
سوسک:دی |
 |
|
سلام
خوبین؟
سلامتین؟
چه خبرا؟
منم خوبم.
همه چیز خوب پیش میره ولی نمیدونم چرا دلم برای مدرسه یهههههههههههه کوچولو تنگ شده 
نگاه چه این خوشگل. این سفیدها رو تازه پیدا کردم 
فردا تولد ستایش ( دختر عموم ) ، نگاه چه زمان سریع میگذره ، همین دیروز بود که رفتیم بیمارستان ستایش رو ببینیم ها دقیقا دیروز بود بعد حالا خانوم ۱ سالش شده . آدم گذر زمان رو در خودش که نمیبینه تو بچه هایی که بزرگ میشن میبینه .
یه داستان جدید براتون میزارم این رو بخونید خیلی جالب مخصوصا خانوم ها 
فعلا از من بای
قشنگ کوچکم:
گفت: كسي دوستم ندارد. ميداني چقدر سخت است، اين كه كسي دوستت نداشته باشد؟ تو براي دوست داشتن بود كه جهان را ساختي. حتي تو هم بدون دوست داشتن...! خدا اما هيچ نگفت. گفت: به پاهايم نگاه كن! ببين چقدر چندشآور است. چشمها را آزار ميدهم. دنيا را كثيف مي كنم.
آدمهايت از من ميترسند. مرا ميكُشند براي اين كه زشتم. زشتي جرم من است. خدا هيچ نگفت. ادامه داد : اين دنيا فقط مال قشنگهاست. مال گلها و پروانهها. مال قاصدكها. مال من نيست. خدا گفت: چرا، مال تو هم هست. خدا گفت: دوست داشتنِ يك گُل، دوست داشتنِ يك پروانه يا قاصدك كار چندان سختي نيست. اما دوست داشتن يك سوسك، دوست داشتن «تو» كاري دشوارست. دوست داشتن، كاريست آموختني؛ و همه، رنج آموختن را نميبرند. ببخش، كسي را كه تو را دوست ندارد، زيرا كه هنوز مؤمن نيست، زيرا كه هنوز دوست داشتن را نياموخته، او ابتداي راه است. مؤمن دوست دارد. همه را دوست دارد. زيرا همه از من است. و من زيبايم. چشمهاي مؤمن جز زيبا نميبيند. زشتي در چشمهاست. در اين دايره، هر چه كه هست، نيكوست. آن كه بين آفريدههاي من خط كشيد، شيطان بود. شيطان مسؤول فاصلههاست. حالا، قشنگ كوچكم! نزديكتر بيا و غمگين مباش. قشنگ كوچك نزد خدا رفت و ديگر هيچ گاه نينديشيد كهزیبا نیست.
|
|
|
|
|
|
| |
|
|
در حوالی بساط شیطان |
 |
|

دیروز شیطان را دیدم. در حوالی میدان بساطش را پهن کرده بود؛فریب می فروخت. مردم دورش جمع شده بودند، هیاهو می کردند و هول می زدند و بیشتر می خواستند.توی بساط همه چیز بود: غرور، حرص، دورغ و خیانت، جاه طلبی و ... هر کس چیزی می خرید و در عوض چیزی می داد.
بعضی ها تکه ای از قلبشان را می دادند و بعضی پاره ای از روحشان را. بعضی ها ایمانشان را و بعضی دیگر آزادگی شان را. شیطان می خندید و دهانش بوی گند جهنم را می داد. حالم را به هم می زد.دلم می خواست همه نفرتم را توی صورتش تف بکنم. انگار ذهنم را خواند. موذیانه خندید و گفت: من کاری با کسی ندارم، فقط گوشه ای بساطم را پهن کرده ام و آرام نجوا می کنم. نه قیل و قال می کنم و نه کسی را مجبور می کنم چیزی از من بخرد. می بینی! آدم ها خودشان دور من جمع شده اند. جوابش را ندادم. آن وقت سرش را نزدیک تر آورد و گفت: البته تو با اینها فرق می کنی. تو زیرکی و مومن. زیرکی و ایمان، آدم را نجات می دهد. اینها ساده اند و گرسنه. به جای هر چیزی فریب می خرند. از شیطان بدم می آمد. حرف هایش اما شیرین بود.گذاشتم که حرف بزند و او هی گفت و گفت و گفت. ساعت ها کنار بساطش نشستم و تا اینکه چشمم به جعبه ای عبادت افتاد که لا به لای چیزهای دیگر بود .دور از چشم شیطان! آن را توی جیبم گذاشتم. با خودم گفتم: بگذار یه بار هم شده کسی، چیزی از شیطان بدزدد. بگذار یک بار هم او فریب بخورد. به خانه آمدم و در کوچک جعبه عبادت را باز کردم.اما توی آن جز غرور چیزی نبود.جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توی اتاق ریخت.فریب خورده بودم، فریب. دستم را روی قلبم گذاشتم، نبود! فهمیدم که آن را کنار بساط شیطان جا گذاشته ام. تمام راه را دویدم. تمام راه لعنتش کردم. تمام راه خدا خدا کردم. می خواستم یقه نامردش را بگیرم. عبادت دروغی اش را توی سرش بکوبم و قلبم را پس بگیرم. به میدان رسیدم، شیطان اما نبود. آن وقت نشستم و های های گریه کردم. اشک هایم که تمام شد، بلند شدم. بلند شدم تا بی دلی ام را با خودم ببرم که صدایی شنیدم، صدای قلبم را. و همان جا بی اختیار به سجاده افتادم و زمین را بوسیدم. به شکرانه قلبی که پیدا شده بود. 
|
|
|
|
|
|
| |