سلام
خوبین؟
منم خوبم
چه خبرا؟
من سلامتی
به به هوا اینجا چه خوب شده خیلی سرد شده . نه که فکر کنی من از دبیرستان بدم میاد ها نه دبیرستان خیلی خوبه
ولی نه جدا حال و هوای دبیرستان با سالهای قبل خیلییییییییی فرق داره آدم احساس بزرگی میکنه نه اشتباه شد منظورم این بود که در کلاس با بچه ها کلا صمیمی هستیم و نه که فکر کنین کلاس ما در مدرسه شلوغترین نهههههه اصلا این طور نیست 
دیگههههه
هیچی دیگه الان یه مطلبی براتون میزارم که در کتاب ادبیاتمون هست .
روزی هنگام سحرگاهان خدا از نزدیکی گل سرخی می گذشت. سه قطره آب بر روی برگ گل مشاهده نمود که او را صدا کردند.
- چه می گویید ای قطرات درخشان؟
- می خواهیم در میان ما حاکم شوی.
- مطلب چیست؟
- ما سه قطره هستیم که هر یک از هر جا آمده ایم و می خواهیم بدانیم کدام بهترینیم.
- اول تو خود را معرفی کن.
- اولی گفت : من از ابر فرود آمده ام.من دختر دریا و نماینده اقیانوس مواجم.
دومی گفت :
- من شبنم بامدادم . مرا آرایشگر صبح و زینت بخش گلها می نامند.
خدا از سومی پرسید تو کیستی دخترکم ؟
- من چیزی نیستم . من از چشم دختری افتاده ام . نخستین بار تبسمی بودم ، مدتی دوستی نام داشتم ، اکنون اشک نامیده می شوم.
دو قطره اولی از شنیدن این سخنان خندیدند اما خدای قطره سومی را به دست گرفت و گفت :
- هان ! به خود بازآیید و خود ستایی ننمایید . این از شما پاکیزه تر و گران بها تر است.
- اولی گفت من دختر دریا هستم.
- دومی گفت من دختر آسمانم.
- خدای گفت : چنین است اما این بخار لطیفی است که از قلب بر خاسته و از مجرای دیده فرود آمده است!
و خدا این را گفت و رفت .