تبليغاتX
دختر های خوب



















Blog | Profile | Archive | Email | Design by | Name Of Posts


دختر های خوب

سلام... سلام

خوبید؟

اول از همه روز پدر رو به پدر خودم تبریک میگم.

دوم هم روز پدر رو به همههههههههههه پدرها تبریک میگم.

سوم هم به همههههههههه آقایون این روز رو تبریک میگم.

خلاصه تبریک ... تبریک ... تبریک


+نوشته شده در شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت13:23توسط فروغ | |

سلام

هنوز یک ماه هم نشده ها. هرکس از راه میرسه کتابای سال 3 دبیرستانش میده بهم .

اون روز دیگه از سر کنجکاوی رفتم یه نگاهی بهشون انداختم .

به به ... به به ... چه سالی بشه امسال.

تاریخ.... من نمیدونم اینا خلاصه نویسی بلد نبودن. اصلا این همه تاریخ و اینا از کجا اوردن.


ایران : این روزا هرکس از راه میرسه برای ایران شعر میخونه . من نمیدونم آخه چه تاثیری داره .

+نوشته شده در دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت14:21توسط فروغ | |

می گویند روزی یک پسر کوچک که تازه به کلاس پیانو می رفت و یاد گرفته بود چند قطعه را بنوازد ، برای اولین بار همراه مادرش به یک کنسرت پیانو رفت . آن ها در ردیف جلو نشستند و وقتی مادر سرش گرم صحبت با یکی از دوستانش شد پسر بچه از روی کنجکاوی به پشت صحنه رفت و آن جا پیانو بزرگی دید که هیچ کس روی صندلی آن ننشسته بود . پسرک بی خبر از همه جا پشت پیانو نشست و شروع به نواختن قطعه ساده ای نمود که تازه یاد گرفته بود . صدای پیانو همه ی حاضران در سالن را به خود آورد و وقتی پرده کنار رفت همه با تعجب پسر کوچکی را دیدند که پشت پیانو نشسته و قطعه ی کوچکی را می نوازد .

در این زمان استاد پیانو روی صحنه و به کنار پیانو آمد و به پسرک که از دیدن جمعیت و حضور مردم ترسیده بود به آرامی گفت نترس دوست من ، ادامه بده من این جا هستم . استاد خودش نیز در کنار پسرک نشست و در نواختن گوشه هایی از قطعه که ضعف داشت کمکش کرد . پسرک با دلگرمی از حضور استاد بزرگ بدون هیچ ترسی به نواختن قطعه ادامه داد و آن را به خوبی به پایان رساند و تشویق شدید حاضران را نصیب خود ساخت .

این صحنه را مقابل چشمان خود تجسم کنید و خود را در قالب آن پسر کوچک بگذارید . خود را ببینید که از روی شوق و کششی وصف ناپذیر در درون دلتان دست به کاری بزرگ می زنید . بی اختیار گام های لرزان خود را به سوی کار جدید برمی دارید . ابتدا هیچ کس متوجه شما نیست . اما وقتی کار را شروع می کنید ناگهان پرده ها کنار می رود و همه چشم ها به سمت شما برمی گردد .

تازه آن موقع است که متوجه می شوید خود را در داخل چه چالش و مبارزه ای انداخته اید . همه آن ها که به شما نگاه می کنند چون خودشان نتوانسته اند بر ترس خود غلبه کنند و مانند شما دست به کار شوند با نگاه هایی کنجکاو و غالبا هراس زده به شما نگاه می کنند تا ببینند کی دست از کار می کشید و تسلیم می شوید . در این لحظات که همه ی روزگار بر شما سخت می گیرد . آن گاه دستان گرم حامی بزرگ را در روی شانه های خود حس می کنید که می گوید :

نترس دوست من ! ادامه بده ! من این جا هستم !

+نوشته شده در شنبه سی ام خرداد 1388ساعت18:42توسط فروغ | |


+نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388ساعت12:55توسط فروغ | |


شمعیم و خوانده ایم خط سرنوشت خویش

                                  ما را برای سوز و گداز آفریده اند

+نوشته شده در یکشنبه سی ام فروردین 1388ساعت21:53توسط فروغ | |


16





+نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم فروردین 1388ساعت19:4توسط فروغ | |

پیشاپیش عیدتون مبارک

سال خوبی داشته باشید

+نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387ساعت12:6توسط فروغ | |

قایقی خواهم ساخت

خواهم انداخت به آب

دور خواهم شد از این خاک غریب

که در آن هیچ کسی نیست که در بیشه عشق

قهرمانان را بیدار کند.


قایق از تور تهی

و دل از آرزوی مروارید

هم چنان خواهم راند

نه به آبی ها دل خواهم بست

نه به دریا _ پریانی که سر از آب به در می آرند

و در آن تابش تنهایی ماهی گیران

می فشانند فسون از سر گیسوهاشان

هم چنان خواهم راند


پشت دریاها شهری است

که در آن پنجره ها رو به تجلی باز است

بام ها جای کبوترهایی است

که به فواره هوش بشری می نگرند

دست هر کودک ده ساله شهر ، شاخه ی معرفتی است

مردم شهر به یک چینه چنان می نگرند

که به یک شعله ، به یک خواب لطیف

خاک ، موسیقی احساس تو را می شنود

و صدای پر مرغان اساطیر می آید در باد


پشت دریاها شهری است

که در آن وسعت خورشید به اندازه ی چشمان سحرخیزان است

شاعران وارث آب و خرد و روشنی اند .


                                                                                             پشت دریاها شهری است

                                                                                                      قایقی باید ساخت



+نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت18:26توسط فروغ | |

سلام

خوبید؟

والا من خجالت میکشم بیام اینجا چیز بنویسم

خلاصه بعد عمری نبودن اومدم

چه خبرا؟

امتحاناتون تموم شد ؟

من که همین امروز تموم شدم . البته تموم شدنش ملاک نیست مهم چه جوری تموم شدنشه

دیگه اینکه همه چیز خوبه.

+نوشته شده در دوشنبه سی ام دی 1387ساعت14:46توسط فروغ | |

سلام

چطورین؟

کریسمستون مبارکککک

الان دیگه در سال 2009 بسر میبریم

اینم یه تاریخچه از بابانویل یا سانتا کلاز:

دورترین سرنخ های این شخصیت مجازی به راهبی مهربان و نیکوکار بنام سنت نیکولاس بازمیگردد که بنا به بعضی منابع تاریخی در سال 280 میلادی در نواحی نزدیک به ترکیه کنونی متولد شد. او که وارث ثروت قابل توجهی بود با انفاق به نیازمندان و انجام امور خیریه و عام المنفعه در طول مدت زندگی خود به هزاران نفر از مردم دردمند و فقیر کمک کرد و واتیکاس به پاس این خدمات به او لقب سنت – یا قدیس- داد. روز فوت او – ششم دسامبر- از سوی مردمی که او را می شناختند و یا راجع به او از پدران خود شنیده بودند بزرگداشت برپا می شد.
محبوبیت این سنت بحدی بود که حتی در دوران رنسانس و زوال شدید قدرت کلیسا هم همواره کارهای نیک وی بزرگ شمرده می گردید و خصوصا مهاجران هلندی که به آمریکا می رفتند سالروز فوت وی را برپا می داشتند.
نام سانتا کلاز، از روی نام هلندی این قدیس – سنتر کلاوس- وارد زبان انگلیسی گردید و با رشد محبوبیت این شخصیت، کم کم جایی در کریسمس برای او در نظر گرفته شد. در سال 1822 کلمنت کلارک مور،شعری برای اطفال سرود تحت عنوان "ماجرای ملاقات با سنت نیکلاس" و در آن ماجرای تخیلی پرواز سنت نیکلاس در هوا و آوردن هدیه برای بچه های خوب و آمدنش از طریق لوله بخاری و ... را برای اولین بار به ذهن خیال پرداز کودکان معرفی کرد. این شعر و داستان آن محبوبیتی تاریخی پیدا کرد و شالوده باور کودکان امروز و هسته اصلی هزاران داستان و شعر و فیلم و ... گردید.

خب این رو گفتم که یه آشنایی با بابانویل داشته باشین .

اینم تاریخچه کریسمس :

در دوران ما قبل تاریخ ، مردم سرزمین های مختلف ، فرا رسیدن نیمه زمستان را – که شب ها به تدریج کوتاه می شد و طول روزها افزایش می یافت - با آتش افروزی و آیین های قربانی و مراسم سنتی جشن می گرفتند . رومیان ، این روزها را جشن " ساتورنالیا " ، می نامیدند و در ماه دسامبر ، چند هفته را به شادمانی و قمار بازی می گذراندند. قبایل ژرمن شمال اروپا نیز نیمه زمستان را با عیش و نوش و مراسم مذهبی جشن می گرفتند. البته پیش از این چنین تصور می شد که عیسی مسیح در فصل بهار متولد شده است ؛ اما پاپ ژولیوس اول ، در سده چهارم میلادی ، روز 25 دسامبر را برای تجلیل از میلاد مسیح اعلام کرد و بدین ترتیب ، جشن های دیرینه میان زمستانی را با یک عنصر مسیحی درهم آمیخت.

در همان سده چهارم ، یکی از اسقف های آسیای صغیر ( ترکیه امروز ) به خاطر رفتار مهربانانه اش با کودکان شهرت یافت.

این شخص که بعدها به سنت نیکولاس ( نیکولاس قدیس) شهرت یافت ، در نقاشی های قرون وسطا و عصر رنسانس به شکل مردی بلند بالا با چهره ای جدی و نجیبانه نشان داده شده است و تا حدود قرن شانزدهم ، جشن مخصوص او در روز ششم دسامبر در سراسر اروپا برگزار می گردید ، اما از آن پس، این جشن ، تنها به پروتستان های هلند منحصر گردید.

بچه های هلندی ، شب کریسمس کفش های خود را کنار بخاری دیواری خانه هایشان می گذاشتند و کمی علوفه هم برای اسب نیکولاس قدیس بیرون در خانه می نهادند و سنت نیکولاس ، سوار بر اسب خود، بر بالای بام خانه ها می گذشت و از راه دودکش خانه ها ، آب نبات و شیرینی به داخل کفش های کودکان می انداخت ، همزمان معاون او – پیتر سیاه – نیز از لوله دودکش ها پایین می رفت و هدایایی را که برای بچه ها آورده بود ، در خانه ها می گذاشت.

مهاجران هلندی که به آمریکای شمالی کوچ کردند ، این رسم را با خود به آن کشور بردند و در آنجا بود که نام او به " SANTA CLAUS " تغییر یافت . در یک داستان منظوم با عنوان" شب پیش از کریسمس " برای نخستین بار ، از یک شیطانک ( پری) پیر و شوخ نیز یاد شده ، که سوار بر سورتمه ای به وسیله یک گوزن کشیده می شود. کریسمس در اعصار انجیلی جشن گرفته نمی شد ، اما در برخی کلیساها مراسمی برای سپاس از خداوند که عیسی ( ع ) را به زمین فرستاده برگزارمی گردید ، زیرا حضرت عیسی برخلاف ما انسان ها که دلباخته دنیا شده ایم ، بر وسوسه های نفسانی پیروزشده و یک زندگی پاک و بی گناه را گذرانده است.

البته اینم بگم که تاریخچه های متفاوتی درباره کریسمس هست که این یه دونش بود.

+نوشته شده در جمعه ششم دی 1387ساعت15:12توسط فروغ | |