یک شبی پروانگان جمع امدند ...... در مضیفی طالب شمع امدند
جمله می گفتند: ( می باید یکی ...... کاو خبر ارد ز مطلوب اندکی )
شد یکی پروانه تا قصری ز دور ...... در فضای قصر جست از شمع نور
بازگشت و دفتر خود باز کرد .... وصف او بر قدر فهم خود اغاز کرد
ناقدی کاو داشت در مجمع مهی ..... گفت: ( او را نیست از شمع اگهی )
شد یکی دیگر گذشت از نور در ..... خویش را بر شمع زد از دور در
پر زنان در پرتو مطلوب شد ...... شمع غالب گشت او مغلوب شد
باز گشت او نیز و مشتی راز گفت ...... از وصال شمع شرحی باز گفت
ناقدش گفت: ( این نشان نیست ای عزیز ...... همچو ان یک کی نشان داری تو نیز؟ )
دیگری برخاست می شد مست مست ..... پای کوبان بر سر اتش نشست
دست در کش کرد با اتش به هم ..... خویشتن گم کرد با او خوش به هم
چون گرفت اتش ز سر تا پای او ...... سرخ شد چون اتشی اعضای او
ناقد ایشان چو دید او را ز دور شمع ..... با خود کرده هم رنگش ز نور،
گفت: ( این پروانه در کار است و بس ..... کس چه داند؟ این خبر دار است و بس)
ان که شد هم بی خبر هم بی اثر ..... از میان جمله او دارد خبر
تا نگردی بی خبر از جسم و جان ...... کی خبر یابی ز جانان یک زمان